ostovaar.ir

حکایت جالب حلوا فروش و مشتری
مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده...
حکایت بهلول و صدای پول
مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که از سر دیگ بلند می شد، می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب مغازه گفت...
حکایت پند های لقمان به پسرش
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی...
حکایت خواندنی شتر و خاربن
شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد...
حکایت جالب و خواندنی پاسخ حکیمانه
ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که...
حکایت پهلوان بی طاقت
یکی از صاحب دلان صحنه زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ آورده...
حکایت جالب مصیبت
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد...
حکایت کل عمرت برفناست!
یک استاد صرف و نحو عربی در کشتی بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده ای؟
حکایت سلطان محمود و لرز سرما
سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟
حکایت پندآموز سقراط و مرد رنجیده
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم...
۱۲۳
تازه ترین ها
پربیننده ترین ها
پر بحث ترین ها